Wednesday, 31 October 2007

دلم گرفته ای دوست



دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من
سیمین بهبهانی

سيب

تو به من خنديدي
و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه،
سيب را دزديدم.
باغبان از پي من تند دويد.سيب را دست تو ديد.
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي
و هنوزسالها هست که در گوش من آرام آرام
خش
‌خش گام تو تکرارکنان،مي‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنانغرق اين پندارم
که چراخانه کوچک ما سيب نداشت؟
زنده‌ياد حميد مصدق

کهن ديارا! ديار يارا

کهن ديارا! ديار يارا! دل از تو کندم ولي ندانم،که گر گريزم کجا گريزم؟ و گر بمانم کجا بمانم؟
نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم درخت خشکم؟عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم!
در اين جهنم، گل بهشتي، چگونه رويد؟ چگونه بويد؟من اي بهاران، ز ابر نيسان، چه بهره گيرم که خود خزانم؟
به حکم يزدان شکوه پيري مرا نشايد، مرا نزيبد!چرا که پنهان به حرف شيطان سپرده‌ام دل که نوجوانم!
صداي حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فرو کشت،که تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم نهانم!
کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست،که تا پيامي به خط جانان ز پاي آنان فرو ستانم!
سفينه دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمي‌درخشددر اين سياهي سپيده‌اي کو؟ که چشم حسرت در او نشانم
الا خدايا! گره گشايا! به چاره‌جويي مرا مدد کن!بود که بر خود دري گشايم، غم درون را برون کشانم
چنان سراپا شب سيه را، به چنگ و دندان، درآورم پوست،که صبح عريان به خون نشيند، بر آستانم، در آسمانم!
کهن ديارا! ديار يارا! به عزم رفتن دل از تو کندم،ولي جز اينجا وطن گزيدن، نمي‌توانم! نمي‌توانم!
زنده‌ياد نادر نادرپور

Monday, 15 October 2007

یک با یک برابر .... نیست

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد ... پنهان بود .
........ ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند .... وان یک ... گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد ..
برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد ......
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت : « یک با یک برابر هست ...»
از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفربايد بپاخیزد به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟ سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود ... وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ... !؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می داشت بالا بود .... وان سیه چرده که می نالید پایین بود ... !؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ..... این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم : یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟
یک اگر با یک برابر بود ...! پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود ..... پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر .... نیست ....
شادروان خسرو گلسرخی

Sunday, 7 October 2007

...جدایی از عمل٬درد سخنگو در همه دنیاست

یکی باید قدم را پیش بگذارد
یکی باید حقایق را بدون پرده برگوید.
یکی باید درخت واقعیت را بپیراید.
یکی باید بگوید،آنچه باید بود و خواهد بود.
یکی باید نقاب از چهره خاطی براندازد.
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
همیشه یک نفر باید فدا گردد
و...به دنبالش چه صدها صد نفر خیزند
و پویش غیر از این برخاستن ها نیست.
و اما ای سخنگو دیده ای هرگز تو کار کوره پزها را؟
تو هرگز خشت را در کوره ها چیدی؟
تو هرگز خود به دباغی گذر کردی؟
مشام جانت از عطر عفن پر شد؟
تو هرگز روی اشکوب دهم آجر به هم چیدی٬
وز آن بالا به پایین ها نظر کردی؟
و گاهی هم از آنجا سرنگون گشتی؟
تو هرگز سنگ معدن را در آن اعماق صد متری ز جا کندی؟
و هیچ انگشت زیبایت میان پره ها له شد؟
تو گرد و خاک سیمان را به ششهایت فرو کردی؟
تو هرگز چای را چیدی...؟
نشا کردی؟درو کردی...؟
به دنبال گله در دشت و در کهسار گردیدی؟
و شب دستی پر از خالی به سوی خانه برگشتی؟
بگو جانم چطور از پشت میزت این چنین٬
از عدل می لافی؟
نمی پرسم که عادل کیست...
سخنگو جان...عدالت چیست؟
نمی گویم تو ناحقی...نمی گویم تو بر حقی...ولی
علم تو حتما غیر ملموس است.
نمی دانی که درد بهره ده ها چیست؟
نمی دانی که کیف بهره کش ها چیست؟
و استاد تو هم٬ هرگز نمی دانست
و شاگرد تو هم هرگز نمی داند
برایت نقل شد روزی٬همان را نقل خواهی کرد.
نمی دانم کدامین یک٬ولی حتما یکی از این میان فردا
به میزی تکیه خواهد زد
...مقام شامخ استاد خواهد یافت.
سخن از اقتصاد و ارزش و تولید خواهد بافت.
و این تکرار تکرار است...تکرار
نمی پرسم مقصر کیست؟می پرسم که نقص از چیست؟
یقین این فتح باب فکر خواهد بود
کمی اندیشه شاید سودمند افتد
جدایی از عمل٬درد سخنگو در همه دنیاست."
دکتر نورالدین فرهیخته

Guest note

Just as a honour , I'm writing here for you . This is me ( Guess who ?) . Congragulation for your new page and I look foreward to read your notes .

salam

In the name of God ,

I've just decided to write my daily notes here about everything.